close
چت روم
مردازما...عشق یک طرفه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
مردازما...عشق یک طرفه


بلند شد دستی در پیرهنش كرد و یك نخ سیگار مچاله شده رو بیرون كشید چندین چوب كبریت حرومش كرد اما سیگار از فرط عرق نمور و روشن نمیشد در دستش مچاله و توتونش روی گلهای فرش ریخته شد دوباره از خانه بیرون زد و از كوچه باغ گذشت و به سمت مسجد داشت میرفت كه ناگهان اكرم دختر ترشیده رستمعلی رو دید همان لحظه جرقه ای در سرش ایجاد شد میدونست كه نجف با اكرم رابطه نامشروح داره و البته مصرف الكلش هم كم نبود باخودش زیر لب گفت: چرا زودتر به فكرم نرسید!!!! بدون معطلی به سمت خانه ننه سلیمه شتافت...آفتاب به وسط آسمان و نورش گویی به سنگ قبرهای كنار خانه تیغ میكشید همین كه آمد كلون در رو برهم بكوبه ...لیلا رو دید كه از سركوچه با چادر مشكی كه بسر داشت به سمت خونه داشت می آمد ..قاسم سراسیمه كنارش رفت و گفت: لیلا باید باهات حرف بزنم لیلا كه رو گرفته بود گفت: وا باسه چی؟؟این موقع ظهر ؟؟ قاسم سر تكان داد: خیلی مهمه نجف میخواد ننه شو بفرسته خواستگاریت لیلا از حركت ایستاد و با تعجب سر برگرداند: تو چی گفتی؟؟؟ قاسم با مظلوم نمایی گفت: میخواد بیاد خواستگاریت لیلا كه كلافه به نظر میرسید دوباره راه افتاد قاسم ادامه داد: وایسا....یه چیزایی هست كه تو نمیدونی؟ نكنه اشتباه كنی قبول كنیا؟؟؟ لیلا بدون اینكه وایسه گفت: من زن كسی نمیشم. و با عجله به داخل خانه رفت. شب و تاریكی دوباره ده رو دربرگرفت قاسم همچنان اطراف خانه لیلا قدم میزد و مشغول فكر كردن بود نمیتونست باخودش كنار بیاد و میترسید لیلا با نجف ازدواج كنه در همین افكار غوطه ور بود كه یكدفعه در خانه باز شد قاسم خود را پشت تیر برق پنهان و متعجب نگاه كرد لیلا با چادر و كیسه ای كه در دست داشت از خانه بیرون زد و راه افتاد ، صدای ترق و تروق كفشهایش محیط رو گرفته بود قاسم حیران تعقیبش كرد تا به حمام قدیمی كنار گورستان رسید لیلا بكیباره ناپدید شد و بعد صدایی داخل حمام راه افتاد صدای ترق و تروق و آب.. قاسم حتی از چیزی كه به ذهنش خطور میكرد هراسان بود در حالیكه بدنش مثل بید میلرزید به كنار پنجره رفت چیزی كه میدید برایش قابل باور نبود یه حیوان پشمالو انسان نما با سمهای سیاه زیر دوش بود قاسم پایش لیز خورد و محكم افتاد زمین ، صدای آب قطع شد بعد لیلا با چهره واقعی اش با دهان عمودی و وحشتانكش روبروش ظاهر شد قاسم داد زد: لیلا مردزما است ... لیلا هم دهانش رو باز كرد و شعله های آتش رو به جان قاسم كشید. چند لحظه بعد لیلا داخل خانه و آرام خوابیده بود و از بیرون صدای فریادهای اهالی بگوش میرسید: یكی سوخته...یكی اینجا آتیش گرفته.... لبخند شیطانی روی لبهای لیلا نقش بسته و آرام بخواب رفت... سحرگاه فردا لیلا و ننه سلیمه بار سفر رو بستند و برای همیشه ایوان آباد رو ترك كردند... عشق یك طرفه نجف ناكام ماند...و مردزما همچنان به كارهای خود ادامه داد... پايان 🌚
[ دوشنبه 20 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 43 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
رعنا 0:05 - 1395/2/21
خیلی این داستانو دوست دارم بازم بابت مطلبا ممنون

Hnaneh 23:34 - 1395/2/20
قشنگ بود ولی تکراری بود

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)