close
چت روم
داستان جن...
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جن...


سلام علی هستم 28ساله از تهران داستانی که میخام براتون تعریف کنم مربوط میشه به حدود یک سال پیش راستش اوایل خیلی به جن و ارواح و این جورچیزا اعتقاد نداشتم فک میکردم خرافاته تا این که یه روز که چهار شنبه هم بود و تعطیلی هم بود با خونواده تصمیم گرفتیم که به روستای آبواجدادیمون ینی آورزمان بریم ساعت پنج از تهران راه افتادیم حدودای ساعت ده رسیدیم روستامون خیلی خسته بودم رسیدیم در خونه در زدیم مادربزرگم اروم اروم اومد درو باز کنه دودیقه طول کشید پشت در وایسادیم وقتی رفتیم داخل دیدم که ماشین خالم اینا هم اونجاس خلاصه خوشحال شدم چون یه پسر خاله ی دیوونه برعکس خودم که خیلی به جن و ارواح اعتقاد داره هم دارم تا ساعت ۱ بیدار بودیم همه خابیدن منو پسر خالمم که تو اتاقی که درش به سمت باغ کنار خونه منتهی میشه دراز کشیده بودیم پسر خالم (آرش) بحث جن و وسط انداخت گف علی یه حسی بهم میگه امشب قراره اتفاقای بدی برامون بیفته گفتم چرا؟چیزی شده؟ گف نه فقط حس میکنم فضا خیلی سنگین شده به جان خودم جنا اینجان گفتم آرش خل شدیا از یه پسر فهمیده ای مث تو بعیده که به روح و جن اعتقاد داشته باشه گف قبول کن وجود داره تو تا امشب یه بلایی سرمون نیاری با این شجاع بازیات ولمون نمیکنی گف علی بیا بریم داخل باغو بگردیم اگه چیزی نبود که هیچ اگرم بود با بسم الله از خودمون دورش میکنیم تعریفی از خودنباشه منم که از بچگی پسر نسبتاً نترسی بودم گفتم باشه بریم راستش منم سنگینی فضا رو حس میکردم ولی بخاطر اینکه ارش نترسه چیزی نمیگفتم چراۼ قوه رو برداشتیمو به سمت باغ حرکت کردیم صد متری بیشتر نرفته بودیم که یه دفه از پشت درختا صدای خش خش اومد چراغو انداختم ببینم چیه ارش گف دیدی علی خان دیدی گفتم اینجا جن دارم یه نگاهی تو چشاش کردمو گفتم ساکت شودیوونه شاید گربه ای سموری چیزی بوده حرفی نزد به راهمون ادامه دادیم یکم که رفتیم جلو تر دیدم باتری چراغ قوه داره تموم میشه تا دودیقه بعد چراغ قوه کلاً خاموش شد راستش یکم ترس ورم داشت باخودم گفتم وای اگه تموم حرفای ارش درست بوده باشه بدبخت میشیم یه نگاهی به دوروبر انداختیم چیزی نبود ولی یه دفه از پشت سرمون صدای پا اومد برگشتیم عقبو نگاه کردیم اما چیزی نبود ای دل غافل تا اومدیم سر برگردونیم روبه جلو یه دفه یه موجود با چشمای قرمزو صورت کریح زشتو موهای ژولیده جلومون ظاهر شد داشتم از ترس سکته میکردم ارش که همون لحظه بیهوش شد اون جن دستشو برد بالا یه سیلی به صورت من زد و افتادم زمین چشمام سیاهی رفت داشتم بیهوش میشدم فقط یادمه اون جن دوباره داشت نزدیکم میشد صب حدودای ساعت ده بود اینجور که مادر بزرگم و بابام میگفتن هم من هم ارش بهوش اومدیم و خودمونو تو پذیرایی خونه دیدیم زبونم بند اومده بود بالاخره به هر بدبختی بود ماجرارو واسشون تعریف کردم مادر بزرگم گف ساعت ۸ با حمید (بابام)اومدیم یه سری به باغ بزنیم که تو و ارش وسط باغ بیهوش و زخمی پیدا کردیم مادربزرگم گف واسه بابابزرگ خدابیامرزتونم یه همچین ماجرایی اتفاق افتاد گف علی جان مادر اون پدر بزرگ کله شقتم به جن اعتقاد نداشت واس همین اونم یه شب این اتفاق براش پیش اومد روبه مامان طاهره(مادربزرگم)کردمو گفتم مامان غلط کردم ازین به بعد دیگه باورشون دارم گف پسرم فقط تنها راهش اینه که ازینجا دور شین گفتم باشه و ناههرو که خوردیم ساعت سه از مامان طاهره خدافظی کردیمو خونواده خودمونو خالم اینا راه افتادیم و برگشتیم تهران خلاصه ازون روز به بعد اعتقادم به جن و ارواح خیلی بیشتر شده خواهش میکنم شماهم باورشون داشته باشید مبادا بلایی که سر من اومد سر شما هم بیاد ببخشید طولانی شد ممنون از وبلاگ حسام عزیز که گزاشت داستانمو بگم

[ یکشنبه 19 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 35 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Hnaneh 22:54 - 1395/2/19
بسیار عالی و زیبا واقعا دستت درد نکنه آقا حسام
پاسخ : خواهش نظر لطفته

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)