close
چت روم
داستان جدید
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جدید


  من نرمین ١۸ ساله از خویمن توی یه خونه تقریبا قدیمی باپدر و مادرم وبرادرام زندگی میکنیم چند ساله که یه موجودی شبا میاد توی اتاقم و به کمدلباسهام باریتم خاص یا بعضی وقتا نامنظم میزنه 'انگار باناخن میزنه '. یا حتی اشیا توی اتاقم جابجا میشن.یا صدای نفس کشیدن یا شنیدن جویده شدن چیزی توی اتاقم میاد که من از ترس چشمهامو باز نمیکنم و فقط دعا میکنم که زودتر تمام بشه. من ۲تا پرنده دارم یه شب. نصفه شب دیدم یهویی پرنده هام خودشونو محکم به قفس میزنن انگار چیزی دیدن بلند شدم دیدمشون خیلی ترسیده بودن بی زبونها منم از اونشب چراغ خواب روشن میکنم و رو قفسشون رو پارچه میزارم تا نترسن.ولی این ماجراتمام نشد باز صدای جویدن چیزی انگار استخوانه.زدن به کمدم .احساس میکنم این هرچیزی هست بچه است میخاد بازی کنه.تاحالا اذیتم نکرده فقط احساس میکنم میخاد اعلام حضور کنه و ارتباط برقرار کنه.حالم انگاری بدتر شده چند باری هم تو خواب راه رفتم و رفتم ایستادم بالا سرمادرم حس میکردم دارم نگاش میکنم و راه میرم وحتی یه بارم رفتم توحیاط وبرگشتم.پرسو جوکردم راجب خونه متوجه شدیم پارک روبرو خونه ما چندصدسال پیش قبرستان بودهخلاصه من هنوز با این اوضاع دارم میسازم.

[ یکشنبه 19 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 47 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Hnaneh 23:00 - 1395/2/19
عالی بود واقعا مرسی 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉

vampire cat girl 21:55 - 1395/2/19
ببهشییییییدددددد.داداشی جونم..اینجوری حرف زدم محض خنده هههه..پستت عالی بود مث خودت..like like likeبه توان۴۷۶۸۶۸ههههه!بیشتر عکس متحرک بزار,دمت گرم حرف نداری داداشی..
پاسخ : خخخخ قربونت....ممنونم بابت نظراتت خوشحال شدم زیاد

vampire cat girl 21:29 - 1395/2/19
ببخشید..داداشییی
پاسخ : چاکرتم اجی جون

vampire cat girl 21:24 - 1395/2/19
همیجورییییی,عصبانی نوشو حالا
پاسخ : خخخ هعی

vampire cat girl 21:01 - 1395/2/19
اووف واقعا جتلب و ترسناک بود..پستتون هزارتا لایک داره..
پاسخ : ممنونم اجی جون این چه طرز حرف زدنه

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)