close
چت روم
داستان جن...
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جن...


سلام خسته نباشید🌹 حمیدهستم اززرندکرمان،یکسری درموردخودم نوشتم که بخاطرارثی بودن رابطه داشتم وبعداتوسط استادی بزرگ پادرعلوم غریبه گذاشتم... اتفاقات زیادی برام افتادونادیدنی ها دیدم وامشب میخوام یکی ازخاطراتم روبراتون بنویسم... حدود6سال قبل واوایلی بودکه میخواستم دعوت یکی ازموکلین قرآنی روشروع کنم وبعدازاین اتفاق کارموبطورجدی تر شروع کردم.بنده مسافرتی داشتم به یکی ازاستانهای دیگه وبه منزل دوستی که درآن استان بودرفتم این دوستم درمنزلی سکونت داشت وتازه به این منزل رفته بودندومیگفت که تواین خانه کارهایم بسته شده وپیش نمیره ومشکلات دیگه،ودوستم نمیدونست من توکارعلوم غریبه هستم ومن چیزی بهش نگفتم چون نمیخواستم کسی خبردارشوددرهرصورت شب شدوساعتای 10شب دوستم بخاطرکارش مجبوربودازمنزل بیرون بره وگفت تااذان صبح نمیادورفت دنبال کارش،خانم دوستم باسه فرزندش درقسمت دیگه ساختمان دراطاقی دیگه خوابیدند وتااطاقی که من دراون بودم حدود15متری فاصله داشتیم .منهم چراغ خواب روروشن کرده وخوابیدم وچون خسته راه مسافرت بودم زودخواب رفتم.ساعتی گذشته بودیکدفعه حس کردم کسی بیدارم کردمن به پشت خوابیده بودم وصورتم روبه سقف بودچشماموبازکردم ودیدم یکنفرپایین پاهام نشسته درحالیکه لخت بود... وخیره شده به من،وشباهت بسیاری به انسان داشت چون توکاراحضارات ودعوات بودم سریعامتوجه شدم انسان نیست اومدم بلندشوم دیدم یکدفعه مثل برق اومدروی سینه ام نشست وبخاردهانش روکه داغ بوددادتوی صورتم ومنوقفل کردبطوریکه بیداروهوشیاربودم ولی تمام بدنم قفل شده وقادربحرکت نبودم دوباره سریع رفت ته پاهام نشت وخیره شدبه من وپس ازلحظه ای دوباره بدنم آزادشدوبازاومدم بلندبشم ،دوباره سریع اومدروی سینه ام نشست وبازبابخاردهانش منوقفل کردوبازبه پایین پاهام رفت... خلاصه حدود2ساعت اینکارویامن انجام میدادوهی منوقفل میکردوچنان صدایی وحشتناک ازخودش بیرون میدادوهی.. خرخر...میکرد،ازاونطرف ازصدای بسیاربلندووحشتناکش خانواده دوستم بیدارمیشوندوخانمش بنده خداازصدامیترشه بلندمیشه میگه برم ببینم حمید چطورشده وچرااینجورصدامیده... باهزارترس ولرزمیادنزدیک اطاق وهی این صدارومیشنیده وازترس میلرزیده... تادم اطاق میادولی چون دوستم منزل نبودبنده خداخجالت میکشه بیادتواطاق وباترس ولرزبرمیگرده وبه بچه هاش میگه این صدای چیه!!!؟آقاحمیدچندباردیگه منزل ماخوابیده ولی هیچوقت اینجورصدانمیداد...!!!! خلاصه ازترس بابچه هاش یه گوشه کز میکنندومیرن زیرپتو،ازاونطرف هم من هنوزدرگیربودم البته کاری بمن نداشت فقط قفلم میکردومن چون میدونستم خطری برایم نداردمیخواستم هرجورشده آزادبشم وبلندشوم ولی اون بمن فرصت نمیدادتااینکه پس ازحدود2ساعت دفعه آخراومدروی سینه ام نشست ومنوقفل کردوایندفعه ثابت موندوحدود10دقیقه همینجورروسینه ام نشسته بودوخیره شده بودتوچشمام ودستشوگذاشت زیرسرم وسرمو آوردبالاصورتشو کم کم بصورتم نزدیک میکردخداشاهده صورتش آنقدرداغ بودکه هرچه نزدیکترمیشدداشتم آتش میگرفتم وگویی صورتموگرفته بودندروی تنورآتش وصورتم داشت میسوخت... درست به چهره اش نگاه کردم به چشماش وبینی ودهن وگوش وکل اندامش... دوتاچشم سیاه گردوبزرگ،بینی که فقط دوتاسوراخ داشت وخودبینی وجودنداشت،گوش ودهنی که شبیه گوش و دهن انسان فقط دهانش کوچکتربود وسری شبیه سرانسان ولی طاس وهیچ مویی روی سروبدنش نبودوکلالخت لخت بود... لخت مادرزاد... همینجورکه منونگاه میکردوصورتشوبمن نزدیکترمیکرددرچشماش یه حالتی روحس کردم وشایدم اون بمن القاء کردوبصورت ذهنی چیزی بهم گفت که نمیتونم بگم چی گفت،درهمین حین دیگه طاقتم سراومدوداشتم میسوختم وزبانم قفل بوددریکلحظه ازته دل صدازدم یاابوالفضل...نمیدونم بی اختیارنام آقاابوالفضل ع روگفتم واون غیب شدومن آزادشدم... بلندشدم رفتم بیرون آبی به صورت زدم دیدم دوستم اومدوگفت چطوری چراخواب نرفتی ومن جریانوبهش گفتم واون که ترسیده بودگفت:به خانمم چیزی نگی که اون یه لحظه هم تواین خونه نمیمونه... دوستم گفت درتعجبم توچیزیت نشده وسکته نکردی،وگفت برادرم همین اتفاق براش افتاده وسکته کرده الان دوساله مریض وتحت درمانه وروانی شده... من گفتم توکارعلوم غریبه هستم واین چیزابرام عادیه... صبح زودخانمش بادوستم اومدپیشم وبارنگ پریده گفت:آقاحمیددیشب تاصبح مردم ازترس این چه صداهایی بودازاطاق شمامیومدومن دوستم نگاهی بهم انداختیم ودوستم جریانوبهش گفت واوناسریع ازاون خونه رفتند. دوستان ببخشیدطولانی شدخواستم کل قضیه روبدونیدگرچه خلاصه کردم.ان شاالله عمری باشه یکی دوتاازخاطرات دیگه هم براتون مینویسم.شب بخیر.. باتشکرازهمه مخصوصا از اقا حسام

[ یکشنبه 19 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 39 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)