close
چت روم
داستان جدید
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جدید


یک روز که من با خانواده تو خونه نشته بودیم از حیاط صدا های عجیبی میومد.اما ما توجه نمکردیم صداهایی مثل خندیدن چند نفر.صدای جشن شادی. پا کوبیدن روی زمین.اینا.خلاصه یک پدر و مادر و خواهر کوچکم که باهم رفتن بیرون.من تنها تو خونه بودم رفتم تو حیات ببینم چه صدایی بودش که میومد چیز خاصی پیدا نکردم.اما وقتی که رفتم تو خونه خیلی از چیزا جاشون عوض شده بود.مثلا لیوانی که گذاشته بودم روی میز افتاده بود روی زمین یا مثلا موبایلم رو تو کشو پیدا کردم در صورتی که اونو گذاشته بودم روی مبل یا خیلی چیزای دیگه.ولی با این چیزا نترسیدم. گفتم ولش کن.یک ساعت یا دوساعت بعد از تو اتاقم صدای عجیبی میومد مثل صدای شکست لیوان. پرت شدن وسایلم بر روی درو دیوار.رفتم ببینم چیشده وقتی وارد اتاق شدم دیدم همه چی سره جاشه و حتی یک ذره هم جاش عوض نشده یکم ترس ورم داشت.اما خودمو نباختم.وقتی از اتاق اومدم بیرون دیدم عروسک خواهرم به من خیره شده هیچی نگفتمو رفتم عروسکو گذاشتم سره جاش.که دیدم از پنجره حیات یه نفر داره به من نگاه میکنه و میخنده دستشو اورد که بان بای بای کنه دیدم به جای دست سم داره.دیگه هیچی نفهمیدمو بی هوش شدم.بعد که بلند شدم دیدم دکتر بالا سرمه
[ جمعه 17 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 43 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
فاطمه 21:16 - 1395/2/17
ایول بابا

رعنا 19:36 - 1395/2/17
اوووووه چه باحال
بازم بابت داستانا ممنون
پاسخ : خواهش میکنم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)