close
چت روم
داستان ارسالی مردازما
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی مردازما


سلام من وقتی پونزده سالم بود تو باغ پدر بزرگم زندگی میکردم چون پدرم برای کاری رفته بود جای دور و من و مادرمم رفتیم پیش پدربزرگ تا تنها نباشه من مهدی هستم از لاهیجان موقعی که اونجا بودم خیلی اتفاقات افتاده برام که براتون تعریف میکنم، یک شبی قرار بود شب کباب درست کنیم و بیرون از خونه باشیم یعنی تو باغ ، میدونم شب موقع ی کباب نیست اونم تو باغ ولی دلمون حوس کرده بود، پدربزرگم بهم گفت برو کمی گوجه بچین بیار تازه بهتره شبم بود درست گوجه نزدیک یک حوضچه ی کمی بزرگ بود من داشتم میرفتم طرف درخت گوجه که صدایی از اب شنیدم انگار یک موجودی میخواد ازش در بیاد داشتم نگاه میکردم که دیدم یک چیز دود مانندی با ریش بلند از زیر اب در اومد منم راستش زیاد نترسیدم فقط خشکم کرده بود خخخ که به صدا در اومد، گفت برو بچه برو رد کارت ، صداش با لهجه ی انیشی بود مال یک محله ی قدیمی، گفت برو تا چوچکونم بهت نفرستادوم، یعنی برو تو بچه هامو به سمتت نفرستادم، منم کمی ترسم بیشتر شد با سرعت اونجا رو ترک کردم و چیزی به کسی نگفتم رفتم پیش پدربزرگم و مادرم ، پدربزرگم گفت گوجه چی شد پس مهدی؟ منم بهانه اوردم گفتم گوجه نرسیده، که پدربزرگ داد زد سرم گفت من همین صبحی چکشون کردم انگار باغ منه، پدربزرگم ادم با اوباهت و کمی خشن بود ولی دوستش داشتم، بهم گفت پاشو باهم بریم،خواستم نرم ولی دستمو گرفت برد، تو راه بودیم که یکی از درخت ها داشت تکون میخورد، پدربزرگم با شجاعت بالاهی که داشت رفت طرف درخته و من داشتم بسم الله میگفتم، که یک دفعه بابا بزرگم دست ی چیزی رو گرفته بود ، یک موجودی بود خمیده و سرش کمی کج بود و خاکستری رنگ بود من بیهوش شدم از ترس، صبح که به هوش اومدم دیدم تو خونه ام، سریع رفتم پیش پدربزرگم گفتم دیشب چی شد؟ گفت هیچی قسمش دادم دیگه اینطرف ها نیاد، منم گفتم هه خواهیم دید،یک چندروزی گذشت خبری نشد تا یک شب که پدرم اومد از ماموریتش، اون شب اخرین شبی بود که اونجا باید باشیم، منم دیگه دوست نداشتم اینجا بمونم، پدرم کمی حوس میوه کرد زرد الو میخواست و بازم طبق معمول منو بلند کرد تا بریم بچینیم بخوریم، تو راه بودیم که پدرم دستمو محکم گرفت و گفت مهدی وایسا، منم نفهمیدم چی شد، دیدم یک موجود بزرگی که شبیه گدای پیری بود رو به رومون ایستاده و پاهاش قوس داره یعنی میشد از زیر پاش رد شیم، گفت مهدی وقتی گفتم سریع بدو، که اون موجوده یک صدای وحشتناکی از خودش در اورد و داشت میومد نزدیکمون، پدرم گفت مهدی بدو از زیرش بریم اونور، پدرم دوید و منوهم دنبال خودش کشوند و سوره میخوند که دیدیم موجوده غیب شد و سریع دستمو گرفت گفت بریم خونه بخوابیم فردا تعریف میکنم چی بوده... صبح که شد قرار بود از باغ بریم، پدرمو یک گوشه دیدم که داشت تسبیح تو دستش میشمرد، ازش پرسیدم اون چی بود؟ گفت بهش میگن مردازما میگفت مردازما یک موجود بزرگیه که بیشتر شکلش شبیه بز و هیکلی مثل میمون و پایی مثل مرغ یا اسبه، گفت تنها راهی که میشه ازش فرار کرد از زیرش باید بریم تا ولمون کنه چون اگه اینکارو نکنیم میگیرتمون و میکشه ادم رو خیلی خطرناکه...

[ جمعه 17 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 554 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Amirحسین 15:38 - 1396/10/22
باید اضافه کن یه خواب مشترک دارم که توسط یکی که ناشناسه دزدیده و مجبور یه خودکشی میشم این خواب راس ماه به ماه میبینم

Setare 16:32 - 1395/2/17
چه جالب ..... بازم تکرار می کنم ، وبلاگ خیلی خوبی داری ..... واسه چن تا از دوستام داستاناتو تعریف کردم خوششون اومده و همیشه داستان هاتو می خونن 👏👏👏
پاسخ : ممنونم خوشحالم وبلاگم به دردتون خورده

رعنا 15:00 - 1395/2/17
مثل هميشه عااالی

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)