close
چت روم
داستان واقعی در مورد احضار جن
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان واقعی در مورد احضار جن


ازتون میخوام هیچوقت به فکر احضار جن و روح نباشین این داستانو بخونین هعیییی... پارسال یکی از فامیلام به برادرم گفت بیا بریم جن احضار کنیم ولی من مانع برادرم شدم ولی لجباز بود و قبول نمیکرد بهم گفت من باید تجربه داشته باشم تو این چیزا، یک شب بارونی بود که اون فامیل جن باز اومد برادرم رو برد و منم گفتم که تنها نباشن رفتم دنبالشون ولی با خودم گفتم دخالت نمیکنم تو کارشون ولی هرچند دنبالشون که بودم به منم سرایت میشد این گناه ، رسیدیم تو خونه ی فامیلمون، دو نفر هم حاضر کرده بود واسه این کار و چند تا ورق و کاسه و شماره که نمیدونم چه مسخره بازی بود رو میز بود و اطرافش چهار تا صندلی بود و منم نخواستم پیششون باشم رفتم تو اتاق بازی کامپیوتر میکردم تا سرم گرم شه ولی ترسم داشتم از کارشون و خدا خدا میکردیم چیزی نشه ، یک ساعتی گذشت که صدا تق تق در اتاق به گوشم خورد منم که تو کف بازی بودم گفتم شاید پسر عمومه کارم داره اخه اون فامیلمون پسر عموم بود و بخاطره اینکه بدم میاد ازش بیشتر میگم فامیل، در رو باز کردم دیدم کسی نیست گفتم شاید میخوان اذیتم کنن رفتم سر بازی کردنم، دیدم بازم صدا تق تق در اومد،محل ندادم و بازیمو میکردم دیدم صدای در بیشتر شد یعنی محکم تر می‌کوبیدن به در، بازم محل ندادم تا از رو برن که دیدم صدای جیغ اومد قلبم افتاد تو دهنم،سریع پا شدم ببینم چی شده هر چی نگاه کردم چیزی نبود و جرعت نکردم برم پیششون عرق کرده بودم بدجور کمی متوجه شدم از تو اتاقی که داشتم بازی میکردم صدا داره میاد انگار یکی جز من داره بازی میکنه، رفتم نگاه کردم دیدم پسر عموم داره ضربه محکمی میزنه به صفحه کلید کامپیوتر و با صدای لرزانی گفتم جواد حالت خوبه؟ که صورتشو طرف من کرد و دیدم دهنش خیلی گشاد شده و کیبورد رو محکم زد به زمین منم نتونستم تکون بخورم بدجوری باخته بودم خودمو که یک دفعه پسر عموم پرید سمتم و من جیغ بلندی زدم و از حال رفتم وقتی بهوش اومدم دیدم عموم و مادر و پدرم کنارمن و ازم پرسیدن هادی چی شده؟ برادرت و جواد کجان؟ بقیه کجان؟ منم موضوع رو براشون تعریف کردم و متوجه شدم پلیس اوردن در خونه، ازم چند تا سوال کردن منم جوابشونو دادم و چند روزی گذشت و دنبال اونا میگشتن و بالا خره تو یک دره متوجه چند تا جسد و یک ماشین درب و داغون که در اثر تصادف نابود شده بود میشن، و وقتی شناسایی میشن خود برادر و پسر عموم و دوستاشون بودن ، ازتون خواهش میکنم دیگه دنبال این چیزا نرین این موضوع تو دزفول اتفاق افتاده و شاهدشم رفیقم بوده که این داستان رو گفته....هعی

[ پنجشنبه 16 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 250 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)