close
چت روم
داستان ارسالی جدید از بهرام
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی جدید از بهرام


سلام این داستانی که میخوام بگم مال سال 1389 هستش که من تازه بچه دار شده بودم و تازه اسباب کشی کرده بودیم یک خونه ای خریده بودم طرف های یک باغ بود خونه زیر زمین بزرگی داشت که خانمم وسایلای اضافی رو میبرد تو زیرزمین میزاشت، دو ماهی گذشت که ی اتفاقایی میوفتاد تو خونمون اولین اتفافی بعد از جمعه بود که رفته بودیم گردش و موقعه ای که رسیدیم خونه متوجه شدم که مبل خونمون نیست اول فکر کردیم دزدی چیزی شده... که بعد چند ساعت خانمم داشت صدام میزد میگفت بهرام سریع بیا ببین چی شده رفتم پیشش گفتم چی شده؟ گفت مبل ها رفته تو انباری منم هیچ اعتنایی نکردم و رفتم با کمک خانمم مبل رو بردیم تو پذیرایی، و انباری رو زنجیر کردم خانمم بعد جا به جا کردن مبل بهم گفت بهرام برو میوه فروشی کمی پیاز و گوجه و سیب زمینی بگیر که تموم شده منم راه افتادم به طرف میوه فروشی و همش تو این فکر بودم که چطور مبلا رفته تو انباری، بیخیال شدم خریدمو کردم رسیدم به خونه در رو باز کردم توجهم به در زیر زمین جلب شد دیدم زنجیرا باز شده با خودم گفتم حتما خانمم باز کرده کار داشته ، رفتم تو خونه دیدم خانمم تو اشپز خونه داره اشپزی میکنه میوه و سبزیجاتو دادم بهش و ازشم نپرسیدم که انباری رو باز کرده یا نه بیرون از آشپزخانه که اومدم صدای بچه توجهمو باز جلب کردم گفتم شاید دختر کوچولوم داره گریه میکنه رفتم تو اتاقش دیدم که به خواب ناز رفته ولی صدا داشت میومد صدای گریه اونم خیلی واضع، یادم به انباری افتاد رفتم سریع طرفش دیدم دقیقا صدا مال اونجاس، از ترس نمیدونستم چکار کنم، فهمیدم قضیه چیه سریع رفتم تو خونه و توجهی نکردم خدایی یعنی جرعت نداشتم تا اینکه اون شب تموم شد و روز بعدی رسید، از خواب بیدار شدم دیدم که صبحونه امادس ولی خانم و بچم نیست...دیدم سفره پهنه و همه چی ردیفه...منم خوشحال گفتم خانمم چه مهربون شده اخه هیچوقت اینجوری صبحونه درست نمیکرد داشتم میخوردم که صدا در اومد فهمیدم زن و بچم اومدن وارد که شدن خانمم گفت به به ببین بهرامم چه کرده تنها خوری میکنی، یک دفعه غذا تهه گلوم گیر کرد و اب خوردم با ی لهن بدی ازش پرسیدم مگه تو درست نکردی؟ گفت یعنی چی من درست نکردم من صبح زود رفتم یک سری به مامانم زدم و اومدم، گریم در اومد و قضیه رو براش گفتم، اونم ترسید و گفت باید از اینجا بریم روز اسباب کشی شد چند نفرو اوردیم تا کمک بدن چون وسایلمون زیاد بود، اخرین وسایلی که مونده بود تو انباری بود، منو چند تا کارگرا رفتیم تو دیدیم چیزی نیست، من بیخیال شدم و رفتم به خانمم هم چیزی نگفتم گفتم ول کن اون وسایلا رو ول میکنیم فقط بریم از این خونه، خلاصه از اون موضوع گذشت و دیگه چیزی ندیدیم و پی زندگیمون رفتیم و خیلیم خوشبخت شدیم دختر کوچولومم دیگه کمی بزرگ شده

[ پنجشنبه 16 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 70 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
فاطمه 14:59 - 1395/2/18
خخخخخ

رعنا 0:09 - 1395/2/18
آره اونجا جن زیاد داره خخخ

فاطمه 21:40 - 1395/2/17
رعنا خواستی احضار کنی بگو با هم بریم خخخخ
راستی به نظرت موتور خونه مدرسه مون خوبه؟

رعنا 18:48 - 1395/2/16
منم قبلا تو فکر احضار جن بودم ولی الان دیگه یکم میترسم
پاسخ : خوب کاری میکنی خودتو تو درد سر نندازی بهتره

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)