close
چت روم
داستان ارسالی از دوست خوبم رضا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی از دوست خوبم رضا


سلام من رضا هستم از رشت من یادمه قبلا تو یک محله ای زندگی میکردیم که یک پسره ای بود که هعی ادعا میکرد من از جن و روح این موجوداتات خیالی نمیترسم منم یادم به بهونه ی نذری بردن باهاش دوست شدم و تو موقعه ی دوستیمون همش در مورد جن این چیزا تعریف میکرد یک شب شهادت بود کوچه خیابونا خلوت دوستم اومد دم خونمون گفت اماده شو میخوایم بریم جن گیری من گفتم برو بابا حال داری دوستم نامرد یک جوری مجبورم کرد... رفتم اماده شدم و بهش گفتم خب کجا بریم یک دفعه یک چراغ قهوه از تو جیبش در اورد گفت قراره بریم تو یک خونه خرابه ای که همه ادعا دارن توش جنه من کمی مانعش شدم و قبول نمیکرد منم نخواستم برم دنبالش مجبورم کرد و قسم خورد گفت تو تنها دوستمی و فقط تورو دارم برای گشتن... منم گفتم اخه بیشعور گشتن بریم بگردیم نه تو خونه خرابه ، گفت حالا این دیگه اخریشه خودمم دنبالشم دیگه پیگیرش نمیشم منم قبول کردم رفتم دنبال، منو برد طرف های یک محله ی درب و داغون یک خونه ای نه چندان بزرگی اونجا بود که قراره اونجا رو خراب کنن و ساختمون بسازن دوستم گفت بیا بریم داخل...لگد زد و در خرابه ی اون رو باز کرد به راحتی گفت بیا بریم منم رفتم توش...ولی حس خوبی نداشتم به خونه، خلاصه وسط حیاط ایستادیم و دوستام داشت چراغشو این ور اونور میکرد که یک دفعه پاش رفت تو یک سوراخی و چراغ به طرف اتاقی که تاریک بود نشون گرفت...من یکم دقتم بیشتر شد به اون اتاق دیدم انگار یکی داره نگامون میکنه،نگاه کردم گفتم شاید معتادی چیزیه ولی دیدم چشماش نور داره بعد دیدم سرشو برد داخل سریع به دوستم گفتم حمید پاشو سریع بریم بیرون سریع، حمید گفت چی شده؟ گفتم فقط بدو من سریع تر رفتم بیرون ولی دوستم بیرون نیومد ترسم زیاد شده بود و نمیتونستم فرار کنم و نه میتونستم برم دوستمو بیارم بیرون نمیدونستم چی سرش اومده، فقط خدا خدا میکردم چیزی نشه کمی داشتم میلرزیدم که دیدم دوستم با صورت مات زده اومده بیرون و با لکنت میگفت رضا ج... جن... سریع دستشو گرفتم بردمش دور، و هنوزم رنگش پریده بود بهش گفتم حمید چی دیدی داداش؟ زود بگو چت شده؟ هنوزم نمیتونست چیزی بگه کمی رفتیم اونور تر یک سرسبزه ای اون طرفا بود...اونجا یک شلنگ اب بود و ازش اب بیرون میومد...رفتم با دستم اب ریختم تو صورت دوستم که کمی به خودش اومد، بالاخره به حرف اومد گفت دیگه من گ.... بخورم برم دنبال این چیزا، گفتم بگو چی شده؟؟؟؟؟ جون به لبم نکن، گفت وقتی تو رفتی بیرون از خونه من خواستم پامو از سوراخ در بیارم که پام باز خورد به یک چیزی افتادم خواستم که بلند شم دیدم بغل دستم یک پاهه گنده ای هست..نگاه به صورتش کردم دیدم یک حیوونی با چشمای روشن دیدم بدنش مثل گوریل بود پاش مث اسب بود و سرشم مثل یک حیوونی مثل بز یا اسب درست نفهمیدم چی بود...داشتم کم کم نفس زنان بلند میشدم موجوده صورتش طرف در خروجی بود و انگار داشت ادامس میجوید و دهنش تکون میخورد بلند شدم خواستم سریع فرار کنم دیدم انگار فلجم با زور و وحشت نگاه به عقبم کردم دیدم همون موجوده دستش که مثل پر پرندس رو شونمه ولی من حس نمیکردم که چیزی رو بدنمه و نگهم داشته همینجور خشک بودم و تو دلم بسم الله بسم الله میگفتم تا اینکه ازاد شدم ولی بعد آزاد شدنم هنوزم اهم به فرار کردن نمیرسید که نمیدونم چطور شد به در خروجی رسیدم و تو منو بردی دور...

[ پنجشنبه 16 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 101 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)