close
چت روم
داستان ارسالی از اقا مهدی ئر مورد جن گیری
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی از اقا مهدی ئر مورد جن گیری


من بچه بودم درست يادم نيست پنج شيش سال داشتم سه ماه پشت سر هم خواب ديدم كه انباري كه قديم در ان كاه يا علوفه ميريختن و هيچ دري نداشت موقه وارد يا خرج علوفه تيقه ان را خراب مي كردن من در خواب به انجا مشكوك مي شدم و گوشه خراب شده از سقف وارد انجا مي شدم ودونفر يكي از اين دست و ديگري از دست ديگم مي گرفتن يكي سبز بود وديگري قرمز نزد پادشاه كه در اتاقي روي تخت سلتنتي ميبرن وپادشاه به من گفت تو ديگر از ما نيستي نمي شناختم ولي اسرارداشتم كه چرا او مرااز خود نميداند واون دوتا مرا به بيرون از اتاق ميكشيدن وپرت مي كردن بيرون اين خواب مرا به شدت مي ترسناد وپدر و مادرم وقتي ميگفتم از ترس ترس من يا چيز ديگه اي مرا ارام مي كردن و مي گفتن ينا خرافه هست كم كم خواب نديدم ولي ترس داشتم يروز به حيات رفتم زياد يادم نيست از دست شوي كه بيرون امدم يه بز سياه ديدم با خودم گفتم اين اينجا چكار ميكنه يدفه بهم حمله كرد از هوش رفتم تمام شب رو هزيون ميگفتم ديگه چيزي نديدم تا اين كه حدودچهارده سال داشتم شبا به گاو داري كوچيكي كه داشتيم ميرفتم وشب ها تنها انجا ميماندم يروز وقتي خواب بودم صدا شنيدم بلند شدمديدم صداي نيست پتورو كشيدم سرم كه دوباره شنيدم ياد خوطرات بچگي افتادم بي اختيار گفتم چي ميخواي جواب نداد گفتم اگه واقا تو هستي حداقل سرو صدا كن من بدونم خيال نيست كه با اهن به اهن ميزد از ترس بيرون امدم و با موتور از انجا خارج شدم دوباره به پدر مادر گفتم وپدرم گفت خيالاتي شدم واو مي گفت من بيست سال انجا ها بودم همچين چيزي نبوده من قود يه دنده بودم انها گفتن نبايد شب تنها در انجا بخوابم ولي گوش نكردم هر بار انجا مي خوبيدم اين قزيه پيش امد من از ترس به پتو مي پيچيدم از ترس ولي باز اين كارو ميكردم و ديگه به هيچ كس نمي گفتم يروز خيلي ترس برم داشت سه نفر از دوستامو با برادرم انجا رفتيم اون از من دو سال بزرگ بود تا نسفه شب فيلم نگاه كرديم اونا خوابشون برده بود صدا مي اومد اونا رو سقف اتاق مي رقسيدن وپا هاشون رو مي كوبيدن به ناچار از ترس بزور دوست مو بلند كردم و صدا ديگه نمي امد به او قزيه رو گفتم چهار پنج تا ليچارد بارم كرد خوابيد ديگه تنها جاي نمي خوابيدم وترس داشتم مني كه وقتي پمپ خراب بود يا برق نبود از موتور ابا از بيابون نسف شب اب مي اوردم حالا واسه دست شوي رفتن ترس داشتم گذشت تازه به روال ادي برگشته بودم يروز تو خونه وقتي هفده سالم بود هيچكي تو حال نبود از اتاق صداي باز شدن در امد من توجهي نكردم فكر كردم خواهرم هست صداي پاش امد از تو شيشه ميز تلوزيون ديدم زني با موهاي زياد و چهره اي سفيد پشت سرم به پشت ستون رفت بلند شدم گشتم نبود ترس برم داشت و برادرم در زد رفتم در رو باز كردم ازم جعبه خواست تا زير تانكر گازاعيل بسوزونه تا يخ ان وا بشه بهش دادم ورفت و بي خيال شدم يدفه ديدم دستگيره حيات بالا پايين ميشه از پشت شيشه دست ديدم شك كردم گفتم داداشمه رفتم درو باز كنم دشتش رو كشيد در باز كردم كسي نبود ترسم زياد شد پرده هارو كنار زدم يه برق روشن بود كه بالا سر رخت خوبم بود شيشه ها هم از اين ابي هاس ت ار بيرون ديده ميشد از تو نه وروزا برعكسه برا همين بالا سررخت خوابم رفتم كليد رو خاموش كردم درست اون ور شيشه يكي كه تمام بدنش مو سياه بود قد بلند داشت ومو هاي سرش به كلفتيه انگشت بود ديدم از ترسزبونم گرفت ونشستم اون رفت ولي هنوز چشمم به انجا بود وازچشام اشك خود به خود مي امد دهنم باز بود اعما نتونستم داد بزنم نفسم بندامده بود بعد از چند لحظه ده دقيقه شد خواستم داد بزنم اعما به ارامي صدام در امد و بعد از چند بار تكرار تونستم داد بزنم وپدر مادرم بالاي سرم استاده بودن ولي باز هنوز زبونم باز نمي شد بغض كرده بودم بازم گذشت دامداري رو ول كرده بودم و قاليشويي زده بوديم كارم خيلي كم شده بود يروز زنگ زدم همدان از مادر بزرگم خواستم پيش دعانويس كه پسرش رو يه سالي بود از دس داده بود وخودشو موقسر ميدونست و ديگه برا كسي دعانمي نوشت بره و خاهش كنه تا شايد دلش به رحم بياد اعما قبول نكرده بود سراق دعا نويس ساوه يه دهاتي كه سني بودن رفتم تو باغ بقل رود بهم دعا داد گفت زنگ بزن وقتي ميري كسي خونه نباشه وتو اول تو خونه برو بعد كساي ديگه بيان خونه يه دعا را با زعفان به اب بزنم بخورم يكي اتيش بزنم يكي هميشه رو قلبم باشه اما جواب نداد يكي ديگه از روستا هاي شمال امد چيزي نگفت يه دعا داد و گفت همشونو بيرون كرده ازم يكو نيم مليون خواست گفتم در سورتي ميدم كه تا سه چهار روز خوب شده باشم همون روز اول اول صبح دو تا زن ومرد ديدم وروز دوم نگار هفتهي يبار شده بود هروز چيزي بهش ندادم گذشت يروز كه ديگه ترسم كم شده بود تو گرم خونه قالي شويي از خستگي دراز كشيدم خوابم برد يكي خفم ميكرد نه ميتونستم چشامو باز كنم ونه بسمالا بگم بزور بسمالا گفتم وچشامو باز كردم زياد اينجور ميشدم اين ديگه ارسي بود يروز با دوستام تو اتاق تو قالي شويي بوديم يكي سنگ به شيشه زد به دوستام گفتم يكي سنگ به شيشه زد گفتن خيالاتي شدي توجه نكردم دوباره سنگ زد پا شدم نگاه كردم ديدم دوتا مرغ سفيد دويدن امدن زير پنجره با پا به زمين مي كشيدن و فرار كردن زير تانكر گازاييل رفتن گفتم عجب كبابي درست كنم با دوستام بو خوريم رفتم هرچي گشتم پيدا نكردم در همسايه خيلي از زير راه داشت و براي يه معلم باز نشت بود به ما سپرده بود از بالا پريدم تو گشتم پيدا نكردم يهو يادم افتاد اي داد بي داد فرار كردم يه ماه گذشت برادرم تو خواب ديده بود يكي زير گلدون خونه برادر بزرگم رو نشون ميده و ميگه اونجارو بكنيد من كه نبودم خونه بابام و مادرم اونجارو كنده بودن يه شيشه كه در محكمي داشت و توش كاغذ بود وقتي باز ميكنن چند تا ادمك كه تو قفس هستن جالب اين كه به تعداد افراد خوانواده نقاشي شده تا من برسم از ترس با نجسي از بين برده بودنش من فكر كردم قضيه تموم شده اعما باز صبح زن مرد رو ديدم تو حال ميگشتن موقعه ظهر از مادرم پرسيدم اونا بودن گفتن نه فهميدم بازم تموم نشده زنگ زدم همدان از مادر بزرگم خواستم بره به پاي دعا نويس بيوفته اون اين بار قبول كرده بود با مادرم رفتم همدان بخش قهاوند شرا اون گفت بايدبه قم بياريمش تا دعا رو در بياره اونو اوردم قم در حوضور بيست نفر از فاميل ها كه خيلي تعريف پير مرد رو شنيده بودن ازم يه چادر مشكي و يه كاسه پر اب خواست اون كاسه رو زمين گذاشت چادر رو دو لا كرد و يه طرف دست او بود طرف ديگه دست من و كاسه اب وسط بود اون جن ظاهر كرد زير چادر بالا پايين مي شد قسم داد و قران وخدا وپنج تن كه دعارو بياره و صداي سود مي امد اون پير مرد ميگفت نمياره قسم ميدادش يدعفه عسبي شد از روي كتاب كه عكس ادم داشت يه چي خوند ديگه چادر تكون نخورد به من گفت رفت بياره دستت رو بقل كاسه زير چادر بگير يكم جمع شدم دستم رو بردم زير چادر بقل كاسه چادر از وسط بلند شد يه چيري دستم رو لمس كرد و رفت يه سنگ كوچيك انداختوبعد يه كولوخ ومن منتظر بودم باز اگه باشه بياره پير مرد گفت اورد گفتم اره گفت پس چرا چيزي نميگي گفتم متظرم بازم بياره گفت تموم شد دستم رو بيرون كشيدم تكه سنگ بود گفتم اين كه تيكه كولوخي بيش نيست گفت صبر كن با چاقو كولوخ را تراشيد ويه نايلن بيرون امد و نايلن وا كرد پارچه و نخ به ان پيچيدرو وا كرد و كاغذ كه سفيد بود ولي از بس مانده بود زرد شده بود همه همش بسم لا ميگفتن توش دو تا جدول عداد بودو زير ان نوشته بود مهدي فرزنده محبوبه به حق اين دعا تا 30 سال سرگردان باشد يك ساله گذشته هنوز چيزي نديدم ولي هنوز كه 21سالمه از تاريكي مي ترسم خيلي

[ سه شنبه 14 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 105 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)