close
چت روم
داستان ارسالی از اقا مجید
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی از اقا مجید


سلام من مجید هستم از بابل داش حسام خواست داستانی که برای خودم اتفاق افتاده رو بگم تا بزاره تو وبلاگش....من تازه رفته بودم تو هجده سالگی که عموم فوت شد@خدا رفتگان شمارو هم بیامرزه@موقعه ی تشیع جنازه نمیدونم چی شد که ما تا شب اونجا موندیم اخه دقیقا هشت سال پیش عموم فوت کرد...فک کنم اتوبوسی که مارو اورده بود بهشت زهرا خراب شده بود....نزدیک های ساعت نه شب بود که پسر عموم رو دیدم داره میدوه به طرف یک درختی که اون دورا بود منم گفتم شاید بخاطره فوت پدرش بوده...منم واسه اینکه کسی دل نگران نشه رفتم دنبالش که یهو صدای پسر عموم رو شنیدم که میگه مجید کجا؟ یکم شوک کردم نگاه کردم که دیدم پسر عموم بغل مادرش ایستاده نزدیک اتوبوس...فهمیدم قضیه از چی قراره...سریع خودمو رسوندم به زن عموم اینا...و پسر عموم رو کشوندم کنار و قضیه رو براش گفتم اونم کمی ترسید و باور کرد چون من واقعا صورتم رنگش پریده بود .... پسر عموم رفت پیش مادرش منم از ترس رفتم کنار پدرم...داشتم از ترس اینور اونور رو نگاه میکردم و چیزی به کسی نگفتم جز پسر عموم...منتظر بودم اتوبوس درست شه و از ترس داشتم اینور اونور رو نگاه میکردم و ای کاش میگفتم که چرا چی میشد با ماشین خودمون میومدیم و من این چیزو نمیدیدم...داشتم از ترس اینور و اونور رو نگاه میکردم که چشمم بالای یک تپه ای افتاد که یک بشکه ی بزرگی اونجا بود فک کنم مال ابخوری بود...کمی دقت کردم دیدم انگار یکی از پشتش داره نگام میکنه...گفتم شاید کسی رفته کار داشته...که دیدم بعد از چند لحظه دستشو تکون داد برام و رفت....فهمیدم که همون موجوده بوده...و من هیچ اعتنایی نکردم به حرکتش...تا خون سردیمو حفظ کنم...خداروشکر اتوبوس درست شد و رفتیم اون شب تو باغ چون نزدیک ترین جایی که میتونستیم بریم باغمون بود و به خونمون خیلی دور میشد...اون شب رو با همه فامیل و همسایه تو باغ موندیم...بعد شام بابام بهم گفت مجید برو کمی این سبزی رو از تو حوض بشور...منم رفتم و از فکر اون چیه در اومده بودم....شیر اب رو باز کردم سبزیو شستم...وقتی خواستم برگردم دیدم داره صدا میاد از پشتم نگاه کردم دیدم داره شیر اب کم کم باز میشه گفتم شاید سفت نبستم...بازم بستمش...دیدم بازم داره باز میشه....اوت قضیه رو یادم اومد و سریع رفتم پیش بابام اینا.....و سریع سبزی رو دادم و نشستم سر سفره و با زور داشتم خودمو کنترل میکردم تا کسی نفهمه....تا این شد که شام تموم شد و موقعه ی خواب رسید...من خوابم نبرده بود و همش تو فکر اون بودم بازور چشمامو بسته کرده بودم که نمیدونم تو خواب بیداری بودم که دیدم پسر عموم داره بیدارم میکنه و روم نشسته...داره میگه بلند شو مجید صبحه...ولی من نه میتونستم جواب بدم و نه میتونستم تکون بخورم و نه میتونستم بهش بگم بلند شو از روم...همون بختک بود....که نمیدونم چی شد....... ادامشو بعدا به حسام جان میفرستم تا بفرسته به وبلاگش

اونجا بودیم که پسر عموم روم نشسته بود و نمیزاشت تکون بخورم....هر چی خواستم داد بزنم نمیتونستم فقط پسر عموم جلوم بود داشت نگاهم میکرد...که یک دفعه دیدم نیشش تا بنا گوش باز شد بدترین لحظه ی عمرم...و داشت بدجور میخندید....که یهو از خواب بیدار شدم و سریع رفتم پیش بابام و قضیه رو براش گفتم...گفت مجید خیالاتی شدی حتما درست نخوابیدی...هر چی خواستم قانعش کنم نشد....تا اینکه برگشتیم خونه....شب شده بود بابام گفت بیا بریم مغازه و یکم بگردیم حالت جا بیاد...رفتم اماده شدم و با بابام رفتم بیرون...پیاده بودیم...رو به روی خونمون یک کوچه تنگی بود...از اون خواستیم رد شیم که من کلید خونه رو برداشته بودم و تکونش میدادم چون خوشم میومد...ی دفعه از دستم افتاد....تا خواستم بردارم...دیدم بابام داره علی رو صدا میزنه...پسر عموم رو میگم....یکم کپ کردم که خودشه یا ن؟؟؟؟؟؟؟ سلام کرد باهامون و گفت منم دنبالتون میام....بابامم گفت باشه بریم....ولی من شک داشتم که خودش باشه...داشتیم میرفتیم که یک دفعه غیب شد....یعنی پشتمون داشت میومد یک لحظه پشتو نگاه کردیم دیدیم نیست....سریع به بابام گفتم...بابا بابا ببین اون جنه بود که بهت گفتم....اگه اون لحظه بودین شماهم فرار میکردین...که بابام دستمو گرفت با سرعت دور شدیم رفتیم به سمت خیابون...و به حرفم رسید بابام....دیگ چیزی نشد تا روز بعدی که پدرم و من یواشکی بدون اینکه کسی بفهمه رفتیم پیش مولای محل....و موضوع رو بیان کردیم....یک دعایی داد تا به مچمون ببندیم...که خداروشکر دیگه از اون به بعد چیزی ندیدیم جز اینکه بعضی اوقات وسایل خونمون جا به جا میشد...یک بار کیف مدرسم جلو دستشویی افتاده بود...یا یک بار یادمه پلی استیشن یک داشتم ... تو اتاق من بود....که دیدم رفته تو حال و تلویزیون حال وصل شده......و بعد از این موضوعات دیگه چیزی نشد

[ شنبه 11 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 165 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)