close
چت روم
داستان وضح حمل اجنه و مامای پیر
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان وضح حمل اجنه و مامای پیر

Image result for ‫تسخیر جن‬‎داستان اززبان عليی نوه دختري ننه غريب ماما:
سالهاپيش ماماي پيري دريکي ازشهرهاي قديمي زندگي مي کرده اين شخص که به او
ننه غريب مي گفته اندآدم بسيارساده وبي ريايي بوده است.
يک شب شخصي درخانه اش رامي زندووقتي دخترش دررابازمي کندمي بينديک مرد
است که فانوس دردست داردومي گويد:مامارابگويدبيادزنم بارداراست ومي خواهدبه زاييد
واوبه مادرش که همان ننه غريب است اطلاع مي دهدواوهم بلافاصله همراه آن مردفانوس
به دست حرکت مي کند.درراه مي بيندکه دارندبه خرابه هاي کنارآب شهرمي برداوراو
مي پرسدچرامرابه اينجاآورده ايي مردبه اومي گويدماهمين جازندگي مي کنيم!
چيزي ديگرنمي گويدتابه يک خرابه مي رسندومي بينددم درآن چندمردايستاده اندباقدي بلند
وداخل هم که واردمي شودمي بيندعده ايي زن هستندوکنارشان يک زن است که حامله.
است ودرحال دردکشيدن است.خيلي زوددست به کارمي شودچون درقديم رسم نبودزن را
مانندامروزه روي تخت ويابرروي تخته خواب بخواباننداورادرحالت نشسته قرارمي دهدتا
بچه رابه دنيابياورد.زماني که دست به پاهايش مي کشدمي بيندپاهايش سم دارندومانندبقيه
انسان هانيستندووقتي به پاهاي بقيه آنهانگاه مي کندمي بيندهمه گي آنهاپاهايشان سم دارند
اوبه شدت مي ترسدومي فهمدکه همه گي آنهاجن هستند.
به همين خاطرمي ترسدوبه مي گويدزودکارم راانجام مي دهم ومي روم،درهمين حال از
بيرون صداهايي مي آيدکه فريادمي زنند(اگرپسربودشول دادا،اگردختربودوي به دادا)
که معنيش اين بوده«اگرپسربودخوشابه حالت ماماواگردختربودبدابه حالت ماما»باشنيدن
اين حرفهاماماخيلي مي ترسدومدام دعامي کندکه بچه پسرباشدتابلايي اجنه هاسرش نياورند.
به هرحال بچه رابه دنيامي آوردوازشانس اوهم پسربوده است به همين خاطرجن هابزن و
بکوب راه مي اندازندوازاوتشکرمي کنندوننه غريب چون ترسيده فقط مي خواهدکه اورا
به خانه اش برسانند.همان مردي که فانوس به دست داردبه اومي گويدبه خاطراينکه پسر
بوده اينهارابراي قدرداني ازماقبول کن ولي مي گويدچيزي نمي خواهم وفقط مرابه خانه
برسانيدولي بااين همه آن جن مقداري ازآنهادرگوشه چادرش مي گذاردوننه غريب هم از
ترس سفت آنهارامي گيردوبعدازمدتي آن جن اورابه درب خانه اش مي رساندودرمي زند
زماني که دررابازمي کنندناگهان آن جن غيب مي شود.
اهل خانه ازاومي پرسندکجارفتي چون ترسيده بودمي گويدآنهاهمه گي جن بودندوماجرارا
تعريف مي کندومي گويدآخرسرهم يک مشت چيزکه به نظرپوست اناربودندبه من دادند.
که وقتي آمدم انداختمشان دردالان وزماني که دختروپسرهايش مي روندودالان خانه را
نگاه مي کنندمي بينندتکه هاي طلادرآنجابرق مي زنندباطلاهايي که جن هابه آنهامي دهند
وضعشان يک شبه عوض مي شودوتبديل به يک خانواده پولدارمي شوند

[ دوشنبه 06 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 75 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
حسین 15:34 - 1395/2/29
فیلمی دیدم ک تقریبا چنین موضوعی داشت منتها بچه ومادرجنش سر زا میمیرن وجنا دهن اون دکترو سرویس میکنن واتفاق های دیگه...تشکر
پاسخ : چه جالب خخخ ممنونم

فاطمه 15:11 - 1395/2/6
چه جالب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)