close
چت روم
ابخوری
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ابخوری

سلام من محمد هستم 25 ساله از کرمان زمانی که 20 سالم بود تو باغی تو سیرجان کار میکردم یک شب من و دوتا دوستام سوار وانت شدیم تا بریم محصولات باغ رو بفروشیم ساعت نزدیک دوازده بود تو راه بودیم یکی از دوستام که اسمش قاسم بود گفت تشنمه خیلی...ماهم چون ابی همراهمون نبود مجبور شدیم بیخیال شیم و راهمونو ادامه بدیم هممون تشنه بودیم تا اینکه رسیدیم به مقصد...نزدیکیه بازار یک دستشویی عمومی بود که دقیقا پشت آن ابخوری قرار داشت قاسم گفت من میرم اب میخورم و منتظرتون میمونم خستمه....من و اون یکی دوستم علی رضا رفتیم دونه ای یک کیسه میوه کوله کردیم و راهیه بازار شدیم بعد فروش رفتن محصولات ما برگشتیم به ابخوری اون محل ولی خبری از قاسم نبود...منو و علی گفتیم شاید رفته جایی ...یک ساعتی گذشت و ما خیلی نگران بودیم که بالاخره سر و کلش پیدا شد ولی بدون وانت...ازش پرسیدم کجا بودی قاسم؟ وانت کو؟ یک لحظه دیدم انگار تو شوکه قاسم منو علی زیر بغلشو گرفتیم بردیم یک گوشه ای و ازش قضیه رو پرسیدیم...اون میگفت مث اینکه بعد رفتن ما یک عده میان طرف ابخوری که اب بخورن بعد از قاسم درخواست میکنن که اونارو ببره یک جای نزدیک...قاسم هم چون حوصله منتظر موندن مارو نداشت قبول کرده...اونا تو راه پشت وانت نشسته بودن و میوه های رو وانت رو پرت میکردن بیرون و تبل میزدن و میرقصیدن این قاسم بیچاره هم همراهیشون میکرده میرقصیده...که بعد از چند دقیقه ای یکیشون که جلو وانت نشسته بوده به قاسم میگه بپیچ سمت چپ چیزی نمونده...اونم میپیچه چپ...به یک خونه خرابه ای میرسن و اون عده پیاده میشن و تشکر میکنن بعد از چند لحظه میبینه صدا عروسی میاد از تو خونه خرابه...تا موضوع رو میفهمه بیچاره وانت رو ول میکنه و با سرعت خودشو میرسونه به بازار....بعد روز بعدی ما رفتیم که وانت رو برگردونیم ولی خبری نبود از وانت و ما بیخیالش شدیم

[ پنجشنبه 26 فروردين 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 35 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)