close
چت روم
راحله و خواب
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
راحله و خواب


حدود 5 ماه پيش با دوستام داشتيم تو تراس قليون ميکشيديم وقتي تموم شد من ذغال رو ريختم گوشه کنار تراس روش هم آب ريختم ... يکي از دوستام به اسم راحله گفت خاک تو سرت دختر چرا بسم اله نگفتي منم گفتم به جن اعتقاد دارم ولي بسم اله گفتن قبل آتش خاموش کردن چرنده... خلاصه ما شب خوابيديم تو خواب ديدم تو يه خونه خيلي بزرگم و تو خواب حس ميکنم توي خونه پر جنه ولي چيزي نميديدم از ترسم سرم رو گرفته بودم پايين که چيزي نبينم. ولي انرژي سنگينش رو کاملا احساس ميکردم که يه دفعه بيدار شدم ساعت حدود 3 بود... بيدار شده بودم باز هم ميترسيدم - اتاق منو خواهرم يکيه کلي صداش کردم بيدار نشد آخر رفتم کنار تخت اون خوابيدم تا خوابم برد. فرداش که بيدار شدم گفتم چرنده بابا خيالاتي شدم... دوباره شب بعدش که خوابيدم تو خواب ديدم يه سايه از کنار تختم رد شد تو خواب دوباره انرژي رو حس کردم... گفتم بذار از لجش تو خواب بسم‌اله بگم که بره تا بسم اله رو گفتم پرتم کرد پايين تخت ،خيلي عصباني شد لج کرد انگار ، همه چيز اتاقو ريخت بهم وحشت کرده بودم فوري رفتم مامانم رو صدا کردم و دستشو گرفتم و گفتم جن اومده بيا سوره حمد رو بخونيم اونم داشت به سمت ما ميومد مثل يه چيز سياه نميتونم بگم بدن داشت ، شروع کرديم به خوندن سوره حمد که وسطش به حالت شوک از خواب پريدم ديدم دستم رو هوا همون حالت که دست مامانمو گرفته بودم خشک شده درد ميکرد و خودمم افتادم رو زمين اين ور و اون ورو نگاه کردم ديدم همه چي سر جاشه فقط يه چيز سياه از کنار پنجره رد شد از ترسم قرآن رو دور زدم تا خوابم برد... فردا شبش ديگه خيلي ترسيده بودم مطمئن بودم يه اتفاق بدتر ميفته رفتم تو پذيرايي خوابيدم قرآن هم گذاشتم بالا سرم ... اون شب خواهرم و بچه‌اش هم اومده بودن خونه ما با من تو پذيرايي خوابيديم. من خيلي خوب خوابيدم ولي صبح با صداي گريه بچه خواهرم بيدار شدم که داشت خواب ميديد تو خواب گريه ميکرد... کلي آرومش کرديم منم رفتم سر کار شب که با خواهرم نشسته بوديم داشتيم حرف ميزديم گفت راستي من ديشب حدود ساعت 3 يه دفعه از خواب پريدم انگار از بالا پرت شده باشم پايين زانوهام تو خواب خم شده بود نفسم هم بالا نميومد... ديگه همه ترسيده بوديم ولي به روي خودمون نمي‌آورديم... من فرداش رفتم به يه آدم معتقد جريان رو گفتم که گفت آره عصباني شدن براي آروم کردنشون هم ديگه راجع به شون حرف نزن و بسم‌اله و سوره حمد رو هميشه بخون . اگه بشناسنت و تو دنياشون ديده بشي ديگه ولت نميکنن.. منم همين کارو کردم شکر خدا خبري نيست ازشون...
[ سه شنبه 24 فروردين 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 62 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
رعنا 21:39 - 1395/1/24
داستانش خیلی خوب بود واقعاً ممنون
پاسخ : خواهش میکنم عزیز

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)