close
چت روم
تنها در خانه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
تنها در خانه


اولين بار چند ماه پيش بود، يه شب تو خونه تنها بودم، مادرم و پدرم و برادرم نبودند. من البته از تاريکي و تنهايي نمي ترسم، يعني تا اون موقع نترسيده بودم. رفته بودم حموم، برگشتم اومدم تو آشپزخونه، مي خواستم چيزي درست کنم، يا چيزي بخورم، يک دفعه حس کردم يکي پشت سرم ايستاده، خيلي ترسيدم، فکر کردم دزده، بعد برگشتم چيزي نديدم، فکر کردم خيالاتي شدم.... دوباره مشغول کارم شدم، يک هو حس کردم يک نفر انگار زد به پشت زانوهام، زانوهام رفت جلو خم شد، نزديک بود بيفتم روي کابينت، دستم رو به کابينت گرفتم. برگشتم باز نگاه کردم، کسي نبود، وحشت برم داشت، چون حس مي کردم، يکي بايد باشه، گفتم نکنه تو اتاقها قايم شده؟ رفتم، به طرف اتاق مادرم دروباز کردم، چراغ رو روشن کردم، تو حموم، انباري، تموم اتاق ها رو سرزدم، اما ديدم کسي نيست، احساس سنگيني زيادي داشتم، مطمئن بودم کسي تو خونه است، اومدم دوباره تو آشپز خونه،اين دفعه ديدم از طبقه بالا سرو صدا مياد ،يکي‌ راه ميرفت حرف ميزد و يا آواز ميخوند،هرچي‌ دقت کردم ديدم درسته يک نفر توي خونه هست،دوباره همه جارو گشتم هيچ کس نبود،ترس برم داشت،گفتم لباسامو بپوشم از خونه برم بيرون،يک هو ديدم چراغ آشپز خونه خاموش شد،فکر کردم برق رفته اما يخچال کار ميکرد چراغ هال هم روشن بود،خيلي‌ ترسيدم اومدم بيام بيرون دوباره برق روشن شد،با عجله دويدم کفش و لباسمو پوشيدم از خونه اومدم بيرون کنار خيابون ايستادم تا مادرم اومد،مادرم گفت چرا تو خيابون ايستادي؟ گفتم چيزي نيست اومدم هوا بخورم،از اون به بعد ديگه اين ماجرا‌ تکرار شد،ديگه مي‌ترسيدم تو خونه بمونم،شعبها که مي‌خواستم بخوابم گاهي‌ صداي خنده گاهي‌ صداي گريه،گاهي صداي حرف زدن،گاهي پچ پچ کردن دو نفر مي‌‌اومد،همه جارو ميگشتم ولي‌ کسي‌ نبود،تا اينکه ديگه شب‌ها نميتونستم بخوابم،درسم هم خراب شده بود،بعد از يه مدتي‌ هم يه چيژايي ميديدم مثل دود ،مثل حرکت هوا و ابر،اما خيلي نزديک من بود.

[ سه شنبه 24 فروردين 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 29 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)