close
نازچت
بروز ترین سایت جن - 8
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از امیر حسین : قصه ی من و پیرزن


سلام امیرحسین هستم

 از استان قزوین

ما توی یه خونه زندگی میکنیم که خیلییی خیلی وحشت ناکه

مخصوصا طبقه ی بالایی که یه پیرمرد و پیرزن زندگی میکردن که فوت شدن. 

داستان این طوریه که این پیرزن همیشه با یه نفر به اسم نامشخص صحبت میکرده که کسی نمیدیدتش و همه فک میکردن که دیوانست

یه بار بابام به پیرزنه میگه تو دیوانه ای و پیرزن میگه امشب خواهی فهمید

شب همون روز یه دفعه صدای هزاران گربه تو حیاط به طور وحشت ناکی بلند شد که وقتی رفتم دیدم حتی یه گربه هم اونجا نیست

و اما مادرم هم چندین بار خواب همون جن هم رم دیده

اما داستان ما

ما سه دوست بودیم به نام امیررضا امیر حسین و علی

یه روز علی اومد خونه ما و خیلی ترسید 

خیلی خیلی ترسید که بخوام تعریف کنم خیلی طولانیه

امیررضا که خیلی بچه خوب و باهوش و باذکاوت بود گفت بریم من بلدم جن گیری کنم

بالاخره اومدن خونه ما و سوره جن رو گذاشتن و یه سری کار ها کردن که اتفاقی نیفتاد

شبش که همه رفتن من موقعه خواب دیدم یه نفر که سر تا پاش سیاه بود پشت پرده واساده 

منم خشکم زده بود که یه دفعه داد زد و گفت من شما رو میکشم و اون دوستت امیررضا رو تسخیر میکنم 

منم با جیغ زدم که بابام اومد پیشم

فرداش هم تو حموم بودم که کسی خونه نبود 

یه دفعه تو آینه دیدم یه نفر با سرعت رد شد 

و دوباره برگشت

بله یه مرد سیاه بود و من با فریاد از حموم اومدم بیرون و فقط با حوله پریدم بیرون 

امیررضا فرداش طور عجیبی شده بود 

باورم نميشد

بردمش پیشه یه دعا نویس چون نمیخواستم خانوادش بفهمن

بعد از نوشتن اون دعا خوب شد 

امیررضا از اون روز ها یه چیز هایی تو ذهنشه که من با شنیدنش هم گریم میگیره

چون ما اون چیز ها رو اصلا ندیدیم.

 

این داستان کاملا واقعیه

موضوعات: داستان جن ,
[ یکشنبه 27 فروردين 1396 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 512 ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)
صفحات وب