close
چت روم
داستان رویایی - 8
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ملکه


سلام من حسام هستم این قضیه رویاییه ولی واقعیت داره من یک سالی میشه تو هر هفته چند بار تو خواب ملکه ای میبینم که کار های عجیبی انجام میده من بیشتر کارهاش رو یادمه و مثل خاطره نوشتم تو دفترچه خاطرم، اولین چیزشو خوب یادم میاد سوار اسب بود از راه دور میومد طرفم وقتی نزدیکم شد غیب شد، خواب بعدی این بود که لب چشمه نشسته بود و از طبیعت لذت میبرد ولی من همیشه تو خواب نگاهش میکردم ولی نه حرفی تو خواب باهاش میزدم نه چیزی کل کلش رویایی بود ، خیلی برام شیرین بود خوابش تا اینکه من بهش عادت کرده بودم هر شب میخوابیدم تا اونو تو خواب ببینم بعد دو ماه دیگه خوابشو ندیدم اخرین خوابم رو خوب یادمه و حرفم زد با من، چون اون موقع من حالم بد بود مسموم شده بودم کلا تب بالایی داشتم، ملکه گفت دوستت دارم پسرم و دیگه ندیدمش، بعد چند ماه انتظار کشیدن فهمیدم من مادره واقعیمو ندارم، نا مادری دارم، پدرم اعتراف کرد ملدرم رو کشته اینقدر من افسرده شدم از پدر و نامادریم بدم اومده بود و ازشون جدا شدم، پدرم میگفت برای اینکه من با نامادریت ازدواج کنم مادرت مانع شد به کتک کاری کشید و من با ضربه ی بدی تو سرش اونو پرت کردم طرف دیوار و مرد، ولی اون موقع تو کوچیک بودی و از همه خواستیم کسی بهت چیزی نگه بهت که مادری داشت و کشتمش، من بعد این موضوع کارم شده بود گریه و زاری اینقدر ناراحت بودم که دوست داشتم بمیرم برم پیش مادرم حتی به پدرمم با داد کشیدن گفتم بزن منو بکش، ولی هییییی من بدیه زندگیه من افسرده شدن من تو یک چیز باعث شد بدتر شم پدرم و خالم چند تا عکس از مادرم نشونم دادن کلش شبیه ملکه ای بود که تو خواب دیدم، کاش الان مادرم پیشم بود خوش به حال شما که خانواده دارین ، الانم دارم با اشک تایپ میکنم و هرچی زودتر دلم میخواد بمیرم برم پیش مادرم... ممنونم از ادمین عزیز

موضوعات: داستان رویایی ,
[ دوشنبه 17 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 65 ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)
صفحات وب