close
چت روم
داستان رویایی - 7
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
پیرمرد مهربون


سلام من یاشارم من ادم احساسی هستم و عاشق، من دو سال پیش عشقم رو از دست دادم در اثر تصادف تو اتوبوس، یادم میاد کمی دور تر از خونمون یک درختی بزرگ بود که همیشه با عشقم اونجا میرفتم اونجا حتی قول داده بودیم که هم رو ول نکنیم بخاطر همین بعد چند ماه فوت عشقم عادتم شده بود برم کنار اون درخته و گریه کنم و اهنگ غمگین گوش کنم جوری بود که همه ی اهالی محلمون خبر داشتم از حالم ، چون طاقت دوری عشقم رو نداشتم ، یک شب که خونه تنها بودم زیادی دلم پیش عشقم بود دلم بدجور تنگ شده بود اینبار خواستم برم ناله کنم از خدا که چرا عشقم رو برده و گریه، مثل همیشه خلوت بود اینبار نشستم رو سبزه ها و تکیه دادم سرم رو بین زانوهام کردم و گریه میکرد اینقدر اشک ریختم ، تو خاطره های عشقم بودم چشمم رو بسته بودم که دست سنگینی رو پشتم احساس کردم از جا پریدم پیرمردی خوش رویی رو دیدم که بهم گفت پسرم چرا گریه میکنی؟ منم سفره دلم رو باز کردم براش، پیرمرد مهربونی بود من رو بغل کرد گفت سرنوشت عشقت همین بوده که بره پیش خدا نگران نباش پسرم، گفتم نه من نمیتونم دوریش رو تحمل کنم افسرده شدم، گفتم تنهام کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم پیرمرد لبخندی زد و گفت میخوای همیشه بیام پیشت باهم حرف بزنیم؟ منم چون از پیرمرده خوشم اومده بود گفتم باشه قبول...

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 19 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 195 ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)
صفحات وب