close
چت روم
داستان رویایی - 3
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان باورنکردنی از گربه


سلام من من پارسال تو روستای پدرم زندگی میکردم با مادرم و خواهرم پدرم چون ماموریت داشت ما تو باغ بودیم و کار میکردیم در حین زندگی کردن در روستا یک گربه سیاهی بود تو روستا تنها گربه ای که تو روستا بود همین گربه سیاهه، اولین بار که گربه رو دیدم باد شدیدی میوزید و من مشغول نوشتن چیزی بودم که صدای ناله ی گربه ای رو شنیدم که از پشت پنجره ی اتاقم به گوشم میخورد رفتم تو باغ دیدم گربه ای پاش زخمیه منم بخاطر این که پسری مهربون و حیوانات رو دوست داشتم پاش رو با پارچه ای بستم و بهش گوشت دادم تا بخوره حتی براش خانه کوچیکه سگمون رو براش دادیم البته یکی اضافه بود که کمی له بود اونو گزاشتم تو خونه کوچیکه تا راحت باشه اذیت نشه و رفتم تو خونه صبح شد رفتم سریع پیش گربهه ، هنوزم تو خونه بود و استراحت میکرد من بابت این خوشحال بودم که تونستم کمکی کنم، رفتم سر باغ تا ابیاری کنم درخت و گل هارو ما باغ بزرگ و سرسبزی داشتیم ، گربه اومد بیرون از لانه اش و منو نگاه میکرد منم لبخند میزدم ، فک میکردم بهم وابسته شده و خیلی خوشحال بودم شب شد و من مثل همیشه خواستم کتابی رو بنویسم اخه من نویسنده هستم و برای خودم کتاب مینویسم ، در حال نوشتن بودم که باز صدای گربه اومد من باز رفتم بهش غذا دادم... ادامه ی این داستان را در ادامه ی مطلب دنبال کنید

ادامه مطلب

[ پنجشنبه 03 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 277 ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)
صفحات وب