close
چت روم
داستان رویایی - 13
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
الیزا...همزاد مادرم


این داستان برمیگرده به مادرم که از زبون اون براتون میگم ، مادرم وقتی 18 سالش بوده و خونه ی بزرگی هم داشتن که از پدربزرگش به پدرش رسیده بود ، توی اون خونه کلی اتفاق براش افتاده بود اولین اتفاق این بود که توی اون خونه یک انباری داشتن که کسی طرف اون نمیرفت و فقط وسایل اضافی رو میزاشتن اونجا، شب روز ساعت بعد از ظهر مادرم حوصلش سر میره و به فکر میزنه بره تو انباری شاید وسایلی توش باشه که باهاش بشه خودش رو سرگرم کنه ، به طرف انباری میره انباری خونشون یک راه روی درازی و باریکی داشته که خیلی هم تاریک بوده، مادرم به در میرسه وقتی که میخواسته دستگیره در رو بگیره تا باز کنه یک صدایی از پشتش میشنوه که میگفته نرو برگرد،مادرم با تعجب نگاه میکنه کسی رو نمیبینه با خودش میگه شاید خیالاتی شده ، خلاصه بیخیال صدا میشه و بازم دستگیره رو میگیره باز صدا میاد که میگه زهرا خواهش میکنم نرو، صداشم مثل یک صدای دختر جوونی بوده، و بازم اعتنایی نمیکنه، و در رو باز میکنه میبینه تو انباری پر وسیلس و با کلی هیجان دنبال وسایلی میگرده، که چشمش به پارچه ی پاره ای میخوره که انگار خونی بوده، طرفش میره و ترسش شروع میشه میبینه که انگار اون پارچه روی یک پیرزنی هست که سکته کرده و دهنش بازه و داره میخنده ولی تکون نمیخورده فقط نیشش باز بوده خخخخ ... مادرم سریع میره پیش پدربزرگم و بهش میگه قضیه رو، پدربزرگم دنبالش میره ولی خبری از اون پیرزنه نبود،و مادرم یادی از اون صداهه میکنه و به پدرش میگه، پدرش میگه حتما خیالاتی شدی، اون شب مادرم از ترس پیش پدر و مادرش میخوابه ... نصف شب از خواب بیدار میشه و تشنش بوده حسابی، میره تو اشپز خونه که صدایی میشنوه انگار یکی داره ظرف میشوره ولی میفهمیده که مادرش خوابیده چون جز اون کس دیگه ای ظرف نمیشسته، مادرم کنجکاو میشه و یواشکی میره نگاه میکنه می‌بینه یک دختری که کاملا هیکل و موهاش شبیه خود مادرم بوده اونجا وایساده و داره لیوانی رو میشوره...مادرم شوکه میشه و خشکش میزنه که دختره به حرف میاد....دختره میگه مگه من بهت نگفتم نرو اونجا ، مادرم یک حس خوبی بهش دست میده و حس میکنه که اون دوسته و دشمنی نداره، که دختره لیوانه رو میزاره رو جا لیوانی لیوانه هم از جنس طلا بوده، و دختره روشو برمیگردونه که مادرم اصلا انتظارشو نداشت، وقتی قیافه اونو میبینه حس میکنه انگار خودشه یعنی اینقدر شباهت داشتن...و دختره میاد نزدیک تر و دست مادرم رو میگیره و لبخند مهربانی میزنه و میگه من همزاد تو هستم و کاریت ندارم و از امروز به بعد دوستیمون شروع میشه مادرم قبول میکنه و خیلیم شاد بوده و دیگه ترسی تو دلش نبود چون حس خوبی به اون داشت، مادرم ازش پرسید چرا بهم گفتی تو انباری نرم؟ همزادش گفت چون اونجا تسخیر شدس و قبلا یک نفر اونجا کشته شده و روحش اروم نگرفته ... این یک تذکر جدیه هیچ وقت دیگه اون طرف نرو، مادرم قبول میکنه و ازش میپرسه من باز میتونم تورو ببینم ؟دختره میگه من همیشه پیشتم فقط وقتی که واقعا از تهه دل خواستی باهام حرف بزنی تو دلت اسممو صدا بزن اسمم الیزاس، مادرم خوشحال میشه، از اون لحظه مادرم همیشه با الیزا درد و دل میکرد و الیزا همیشه کمک مادرم میداد حتی تو درس یا تو کارهای خونه، چند روز بعدش مادربزرگم متوجه لیوان طلا که تو اشپزخونه بوده میشه،و با خوشحالی به پدربزرگم نشون میده، مادرم دیر متوجه میشه ، که یک مدت طولانی گذشت بعد دوستیه الیزا و مادرم...یک شب که مادرم واسه حرف زدن با الیزا اماده شده بود متوجه صدا گریه ای میشه که از انباری اومد، مادرم باز یاد حرف الیزا افتاد که نباید بره، مادرم بیخیالش میشه و میره تا با الیزا حرف بزنه، تو دلش الیزا رو صدا میزنه که میبینه صدای گریه تو درونشه،یعنی الیزا داشت گریه میکرد، مادرم ازش پرسید چی شده الیزا؟؟؟؟؟؟؟؟ الیزا گفت ما دیگه نمیتونیم با هم در ارتباط باشیم، و مادرم دلش شکست چون تازه بهش عادت کرده بود، خلاصه الیزا با مادرم خداحافظی کرد و هی میگفت خیلی دوستت دارم اینو از من یادگاری بگیر، یک گردنبدی طلا که روش نوشته بود EL و هنوزم که هنوزه مادرم دارتش و همیشه براش گریه میکنه،بعد جداییشون مادرم از غم زیاد کمی مریض میشه اهه چیزیو نداشته، و به کسی جز من نگفته این موضوع رو فقط من رازشو میدونم و ازش اجازه گرفتم که بزارم تو وبلاگ داداش حسام، تا شما بخونید، این داستان واقعیه و تو شیراز اتفاق افتاده، راستی یادم رفت بگم من رویا هستم، موفق باشید

[ جمعه 24 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 86 ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)
صفحات وب