close
چت روم
داستان رویایی - 12
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
قسمت دوم:همزاد مادرم الیزا


سلام من رویا هستم و قبلا یک چیزی رو براتون تعریف کرده بودم مال همزاد مادرم، هنوز خیلی اتفاق های دیگه افتاده بوده که کامل نگفتم، که حسام ازم خواست بگم تا شما بخونید، مثل اینکه تو دوران دوستیه مادرم و همزادش یک شب پدربزرگم حالش بد میشه اون قدر بد میشه که نزدیک به مرگ بوده که پدربزرگم با صداهاش مادرمو و مادربزرگم رو بلند میکنه از خواب، ولی ساعت 4.5صبح بوده و مادرم و مادرش گریه میکردن چون هیچکاری نمیتونستن بکنن که الیزا میاد ، مادرم با خوشحالی میگه الیزا کمک کن، مادربزرگم شوکه میشه میگه زهرا داری با کی حرف میزنی؟ و مادرم هیچی نمیگه الیزا با دست گذاشتن رو سر پدربزرگم و خوندن یک چیزی حالشو خوب میکنه مثل یک معجزه، مادر و مادربزرگم بعد خوشحالیشون متوجه میشن که پدر بزرگم اونی رو که خوبش کرده رو دیده، و گفته شبیه زهرا بود . مادرم هم قضیه رو براشون تعریف میکنه و مادر و پدر مادرم از این بابت خیلی خوشحال میشن و اصلا هم نمیترسن، به غیر این موضوع ی چی دیگه که اتفاق افتاد این بود که همسایه مادرم اینا میان خونشون واسه حرف زدن و مهمونی، که طرف یک بچه چهارساله داشته دختر هم بوده، مادرم همون لحظه چون حوصله ی شنیدن بحث همسایه و مادرش رو نداشته میره تو اتاقی و شروع میکنه ب حرف زدن با الیزا، الیزا به مادرم میگه سریع برو پیش بچه همسایتون در خطره . مادرم میگه چرا؟ الیزا غیب میشه مادرمم صریع میره به طرف کودک همسایشون که داشته چهار دست و پا تو حیاط میرفته و از راه روی خونه گذشته بوده مادرم تا میره بچه رو بلند کنه میبینه یک سایه رو دیوار حیاطشونه و دست های بزرگی هم داشته و میخواسته بچه رو با خودش ببره، بعد نجات دادنه این بچه الیزا خبرشو به مادرم میده میگه همسایتون اب جوش ریخته رو بچه جن، و اونا میخوان انتقام بگیرن، مادرمم سریع به مادر بچه اطلاع میده و میگه همیشه بچتونو حواست بهش باشه چون ممکنه دیگه نبینیش و قضیه سایه رو بهش میگه...یک قضیه دیگه هم هست در مورد مادر بزرگمه که الیزا رو میبینه ، یک شب مادربزرگم داشته از بیرون میومده که مادرم رو میبینه که تو حیاط نشسته، و داره با سنگ بازی میکنه، مادربزرگم تا میبینتش یک لبخندی میزنه و میره طرفش و دست رو شونه هاش میزاره، و میبینه که دستش بهش نمیخوره، اون لحظه مادربزرگم میترسه و یادش میوفته که چه کسی شوهرش رو نجات داده و یک لبخند میزنه و میره....بعدا براتون باز تعریف میکنم چون مادرم کلی خاطره داره با الیزا ، ممنونم از داداش حسام که گزاشته خاطره الیزا زنده بمونه

[ چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 124 ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)
صفحات وب