close
چت روم
داستان همزاد - 8
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
قسمت پنجم:همزاد مادرم الیزا


سلام یک قضیه ای رخ داد و من سریع به حسام فرستادم، مادرم یک هفته پیش تصادف کرد با ماشین پر از مست و متاسفانه یکی از پاش شکسته، مادرم وقتی از بیمارستان برمیگرده حالش خوب نبوده و رو تخت دراز کشیده بود و سرش گیج میرفت و همه چیز رو مات میبینه، که متوجه ی دختری میشه که داره پاش رو ماساژ میده و مادرم یقین پیدا میکنه که خود الیزاس، راستی الیزا مثل همون کوچیکیش بوده و بزرگ تر نشده مثل مادرم، مادرم هم که درست متوجه نشد چیه اون...بلند داد میزنه الیزا، منم تو اتاقم داشتم درس میخوندم سریع رفتم پیش مادرم دیدم گچ مادرم خیس شده انگار اپ پاشیده باشن روش، مادرم داد میزد الیزا اینجاس الیزا. من مادرم رو بغل کردم و ارومش کردم، مادرم میگفت بعد ماساژ دادن اون پاش مثل یک معجزه دردش خیلی اروم شد، مادرم فهمید که هنوز الیزا پیششه، بخاطره همین سریع رفت پیش دعا نویسی که مادرم همیشه میرفت، و ازش خواهش کرد که راهنمایی کنه همزادش رو ببینه، بخاطره همین دعا نویس به مادرم یک روشی رو گفت که من به شماهم میگم ولی نمیدونم شما بتونین موفق شید یا نه، دعا نویس سوره ی قل روی گردن مادرم انداخت، و گفت یک شب برو یک جای خلوتی که هیچکس نباشه و از تهه دل بخوا که الیزا بیاد ببینتت، و یادت باشه باید کسی اطراف اونجا نباشه، مادرم هم قبول کرد، تو محله یک پارک کوچیکی هست که بیشتر صبح ها بچه ها میان توش بازی میکنن ولی شب ها خیلی خلوته، مادرم شبش اماده شد رفت تو محله و گریه میکرد خدا شاهده داشت قسم میخورد که الیزا رو از دور دیده ولی الیزا نزدیک تر نمیومده و طرف درخت ها ایستاده بوده و مادرم رو نگاه میکرد، یک چیزیم که خودم برای اولین بار دیدم این بود که دوروز پیش مادرم تو اتاقش خوابیده بود خواستم برم سر بزنم که چیزی لازم داره یا نه، که متوجه دختری با لباس بلند و کمی نامرئی با پای برهنه داره میره تو اتاق، من بیخیال شدم، ولی مادرم میگفت که اون روز الیزا رو ندیده چون خواب بوده، که امروز یک اتفاق جالب تری افتاد امروز صبح همین موقعی که دارم تایپ میکنم، مادرم منو صدا زد تا بهش صبحانه ببرم، مادرم صبح ها شیر میخوره ولی امروز ما شیر نداشتیم و یادمون رفته بود بخریم، من رفتم لباس بپوشم هوا هم تازه داشت روشن میشد ، رفتم تو اشپز خونه ببینم چیز دیگه ای نیازی نیست بخرم یا نه، دیدم یک پاکت شیر رو اوپنه، تعجب کردم و رفتم به مادرم گفتم مادرم گفت من مطمعنم که خود الیزا بوده و بازم گریش راه افتاد...

[ جمعه 07 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 57 ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)
صفحات وب