close
چت روم
داستان همزاد - 6
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
خانه برادرم و همزاد بچه اش


یزدان صفری: سلام من یزدانم هستم 27 ساله از کرمانشاه،حدود چهار سال پیش بود رفتم خانه ی برادرم که بندر کنگان بود،برادرم تو شرکت نفت عسلویه کار میکنه،یک شب که برادرم شب کار بود من و زن داداشم با بچه اش تنها بودیم تو خانه من همیشه عادت دارم تا چهار و پنج صبح پای ماهواره میشینم و زن داداشم برای اینکه بچه اش بیدار نشه میرن تو اتاق دیگه ای میخوابن،خلاصه اون شب داشتم نگاه شبکه 4 ماهواره میکردم ساعت حدودا دو بود که ناگهان صدای بهم زدن قاشق وقتی چای رو بهم میزنی اون جور صدایی تو آشپزخانه شنیدم،یه لحظه پیش خودم گفتم شاید نوشین زن داداشم از خواب بلند شده داره آب قند چیزی میخوره،بعد دیدم صداش بیشتر شد کنجکاو شدم بدانم چکار میکنه بلند شدم دیدم کسی نیست رفتم دیدم نوشین هم خوابیده،گفتم شاید خیالاتی شدم که ناگهان دوباره صدا رو شنیدم دویدم رفتم تو آشپزخانه که ناگهان دیدم یکی با لباس مشکی یک دست با قامتی بلند رو به ظرفشویی داره یک چیزی رو بهم میزنه،خدا رو سر شاهد میگیرم کپ کردم،خواستم داد بزنم دیدم طرف رو به من کرد اصلا صورتش معلوم نبود برق ترانس میزد تو صورتش ولی انگار نور هم نمی خواست صورتش معلوم بشه می گفتم الان چهره اش میفته بیرون ولی هر دفعه تاریکی اتاق میداشت ما همیشه عادت داریم یک لامپ رو روشن بذاریم شبا اونشب لامپ ترانس روشن بود ولی نورش کافی نبود که قیافشو ببینم یهو پریدم تو اتاق نوشین دروغ چرا بگم رفتم جلو،رفتم قرآن بلند کردم و سوره فلق رو خواندم،بعد صدا آشپزخانه شدیدتر شد طوری بود که نوشین از خواب بلند شد منم برای اینکه نترسه گفتم خونتون موش داره چون بچه اش هم شیرخواره بود،کاملا دروغی بهش تحویل دادم،نوشین گفت خوب برو بکشش،منم برام سنگین بود که بگم میترسم رفتم تو آشپزخانه البته قرآن هم با خودم بردم،دیدم چند تا لیوان با بشقاب همش ریخته زمین و شکستن با ترس رفتم که ببینم چه خبره یک برگه دعا که دورش برگه سبز پیچیده افتاده رو شکست های ظروف،منم بلندش کردم تا روز بعد که به برادرم جریان رو بگم، تیکه ظرفها رو جمع کردم،روز شد برادرم برگشت بهش جریانو گفتم،اونم گفت همسایه ی کناریمون یک جن گیر عرب هستش ازش دلیلش رو میپرسم،نمیدانم رفت پیشش چه بهش گفت فوری همه مون راهی کرمانشاه کرد بعد از مدتی خونشون رو عوض کرد ما هم خبر نداشتیم دوباره زنگ بهمان زد گفت بچه ها رو بیار کنگان،بلیط گرفتم نوشین با بچه اش بردم کنگان دیدم خونه جدیدشان پر از قرآن و دعا کرده منم بعد از مدتی جریانو پرسیدم گفت همزاد بچه ام اومده بود این خانه که شما رو اذیت کنه اون دعا هم دعای جن ها بود که میخواستن نوشین رو جن زده کنن

[ شنبه 15 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 152 ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)
صفحات وب